تبليغاتX
منوتوبه چراغ وآب وآینه پیوستیم ونترسیدیم
وصدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم...
سلام

گل هارو دوست داشتی!؟

از کادو های نا قابلم خوشت اومد؟آخه نمی تونستم هرچی دوست دارم بزارم

ببخشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
خیلی بد وقتی به کسی میخای تولدشو تبریک بگی اما نباشه و تازه اون شخص برات مهم باشه..خیلی مهم...اون قدر که خودشم ندونه

عزیزم تولدت مبارک

امشب مثل اون تولدت شده‌.ماهِ کامل

منتظرم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط زاده ی ماه | 

salam forougham

khobi?hala migi hamash miporsi khobi,oho,behet goftam in ke khob bashi kheili baram moheme,midoni alan chand vaghte ina naneveshtam,naneveshtam ama sar zadam,modam miyomadam,omadam ke bebeinam khabari az to hast ya na,va hardafe be omide in bodam ke khabari az to bashe alan dare 11 mah mishe ke rafti,aaaaaaaaaaaah,in ahi az tahe ghalbame,forough kheili delam barat tang shode,hanoz montazeram hanz chek mail mikonam,off hamo ke mibinam motazeram yekish az to bashe,albate midonam be mailat sar nazadi chon expier shodan,hanoz vaghti ye shomareye jadidi mibinam migam nakonam az to bashe,vaghti sedaye smsam miyad bazi mogheha deam mirize migam yani mishe in forough bashe,kheili sakhte,kheili,kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii,adam ghalbesh toye galosh gole mishe,galosh modam feshorde mishe,kheili sakhte ke biyam dare khonaton ama natonam dad bezanam begam foroooooooooooooooooooooooooooough... natonam zang bezanamo bahat harf bezanam,kheili sakhte,yadete behem gofti azize lanati,taghriban hamin mogheha bod,1 sale pish,akhe  kojaeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee?forougham to lanati nisti,chera?akhe cheraaaaaaaaaaaaaaaaa?aslan man chera daram minevesam vaghti ke shayad aslan ino nakhoni,ama vay,,vay az in shayade,man be in shayade omid varam,migam chera inshala miyado mikhone,delam mikhad ye alam harf bezanam ama,ama faghat bakhodet,vaghti mibinam nisti,faghat miyamo miram,invitet mikonam va ye salam mikonam,ama dige nemitonam chizi benevisam,hata nemitonam mail bezanam,daghonam,daghon,tahala be in kharabi nabodam,hata nemitonam khabare ghaboliye daneshgahamo behet bedam,ta safaraee ke ta poshte dare khonaton dashtam,tahala hodode 6 ,bar omadam dar ekhonatono raftam,na omid midoni,midoni cheghad sakhte adam az saate 4 ya 5 sobh biyad poshte dare khoneye kasi montazer bashe,bemone ta 11 ya 12 zohr bad bere baz asr biyad,badesh na omid bargarde khonashon,midoni cheghad sakhte ghablesh 6 saat toye rah bashi va badesham baz bekhai bargardi 600 kilometr,,be darak,ina asan mohem nistan,age toro bebinam bebinam ke mikhandi,biyayo la aghal behem begi boro,begi khodahafez,na inke hata baham khodahafeziham nakoni,akhe in gharararo nadashtim,ma gharar nabod intori khodahafezi konim,ey khodaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa,

 azat khahehs mikonam biya

biya

khob bashi

bar dosh

zemnan in neveshte az doste mahe 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
دیروز تولد تو بود

تولد زاده‌ی ماهم

عزیزم تولدت مبارک

...

آخه وقتی تو نیستی من برای کی آپ کننننننننننَم؟؟؟؟؟؟

اوهو...اوهو

ما قلبامون پیش همممممممممممممممم ِ

            TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط دوست ماه | 
تو کجایی

توروخدا بگو کجایی

این هشتمین روز که نیسی،دارم دیوانه میشوم،شدم البته..

عزیزم... کجایییی

بگو کجایی

توروخدا

کجایییی...بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط دوست ماه | 
زیباترین دریا

دریایی است که هنوز درآن نرانده ایم

زیباترین کودک

هنوز شیرخواره است

زیباترین روز

هنوز فرانرسیده  است

وزیباتر سخنی که می خواهم با تو گفته باشم

هنوز بر زبانم نیامده است

                                                                             (ناظم حکمت)

پ.ن:ما قلبامون پیش همه نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
می گی : چه کار داشتی که اومدی بیرون؟... ـ هیچ کار!... ـ جدا؟یعنی...فقط به خاطر من؟...اوهوم.کلی الان تو دلت ذوق کردی که فقط به خاطر تو اومدم.به خودت افتخارمی کنی لابد.سعی می کنی صدات حاکی از همدردی یا قدرشناسی یا تعجب باشه٬اما لذت مخفی شده پشتش رو می فهمم که خوشحالی.به وضوح لذت می بری... ـ آخه ...تو این بارون؟... ـ بارونو دوست دارم!...چه غروری بهت دست داده.خنده داره.چه قدر ابلهانه...می گی:بارون فقط وقتی قشنگه که توی ماشین نشسته باشی و بخاری ماشینم روشن باشه واز تو ماشین نگاش کنی... آهان! پس نظر تو اینه.چه غیر شاعرانه!بهم برمی خوره.با عصبانیت می گم:نه خیرم.بارونو باید حس کرد.باید بری زیرش.تو ماشین؟اصلا!...فهمیدی که ناراحت شدم.می خوای بحث رو عوض کنی.برات مهم نیست نظرم راجع به بارون چیه.تو اصلا شاعرانه فکر نمی کنی...فکر ماشین آخرین مدل و موبایل و پول و پروژه ی خاک برداری و دخترای خوشگلی.میخوای بگی بازکی بهت پیشنهاد داده؟می خوای بگی اخم زشتم می کنه؟حوصله ی صدای بی حوصله مو نداری.حوصله ت سر رفته.تو اونی نبودی که می خواستم...بارون وقتی قشنگه که تو ماشین نشستی و...این حرفو که می زنی می فهمم ما از اولشم ربطی بهم نداشتیم....

                                   

پ.ن ۱:هی تو! آهای بچه پررو!نمی دونم چرا این روزا هی یادت می افتم!

پ.ن ۲:یادمن باشد تنهاهستم

        ماه بالای سر تنهایی است

                           

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط زاده ی ماه | 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهدآن بودن که چگونه زيرغلطکی می رود

وگفتن که((سگ من نبود))

ساده است ستايش گلی

چيدنش وازيادبردن که گلدان راآب بايدداد

ساده است بهره جويی ازانسانی

دوست داشتنش بی احساس عشقی

اورابه خود وانهادن وگفتن که:((ديگر نمی شناسمش))

ساده است لغزش های خودراشناختن

باديگران زيستن به حساب ايشان

وگفتن که((من اين چنينم))

ساده است که چگونه می زی ييم

باری زيستن سخت ساده است

وپيچيده نيز هم

                             (مارگوت بيگل)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
دلم میخواد باشی،حتا وقتی حرفی ندارم

دلم میخواد بخندی...آره خیلی بدم

دلم میخواد صدام کنی...از ته دلت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط دوست ماه | 
لیوان راپرازآب یخ می کنم ومی گذارمش روی میز...کفش هاتونو درارین وبخوابید روی تخت...درقوطی رابازمی کنم...زانوهاتونو خم کنید٬حالا بچرخونید به سمت راست...یک عدد قرص جوشان کلسیم د فورته رامیگذارم کف دستم...حرکت چرخشی زانو خیلی ناقصه٬حالا اون پا...درقوطی رابادقت می بندم...این پا بهتره اما بازهم حرکت زانو کمه...قرص را می اندازم توی آب...پاهاتونو درازکنید...جیــــــــــــز! مثل چیزی که سوخته باشد صدا می دهد قرص درآب یخ...رونتونو منقبض کنید...دستم رامی گذارم زیرچانه ام وزل می زنم به حباب های توی لیوان که ازقرص به طرف بالا می روند...دستش را می گذارد روی زانوهایم:حالا روناتونو منقبض کنید...نارنجی می شود کم کم آب توی لیوان... ـ نمی تونم.   ـ منقبض کنید...لیوان رابه دهانم نزدیک می کنم...جیـــــــــــــــــغ می کشم.عرق سردی بدنم راپوشانده وقطره اشکی ازگوشه ی چشم ها پایین می ریزد...اخم ها توی هم میرود.اه چه بدمزه است...کشکک های پشت زانو به شدت ضعیفند...حس می کنم دل وروده ام بالا می آیند...افتاده ام روی تخت.حس یک مرده رادارم.زانو ها بی حس وخالی اند...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
شانزده ساله که بود با هم مدرسه ای اش به سینمارفت.همین که چراغ هاخاموش شدپسردستش رادردست گرفت.فوراکف دست هایشان عرق کرد٬اماپسرجرئت نکرددستی راکه باشجاعت بسیاردرچنگ گرفته بودرهاکند٬چون این حرکت به معنای آن بودکه دستش عرق کرده وازاین بابت خجالت می کشید.آن دو به همین شکل با دست های چسبناک٬یک ساعت ونیم نشستند٬ووقتی دست یکدیگر را رها کردند که چراغ هاروشن شد.پسربا بردن اوبه خیابان های منطقهی قدیمی شهرک و بعد روی تپه وحیاط یک صومعه که مملو از توریست بودسعی کرد مدت دیدار راطولانی کند.معلوم بودکه پیشاپیش فکرهمه چیزراکرده است٬چون کاملابه چابکی وبه این بهانه ی قدیمی که می خواهد یک تابلوی نقاشی رابه او نشان دهداورابه یک راهروی متروک کشاند.آن دو به انتهای راهرو رسیدند٬اما به جای نقاشی با یک درقهوه ای تیره مواجه شدند که رویش نوشته شده بودمستراح.پسرکه آن نوشته راندیده بودایستاد.اگنس خوب می دانست که پسر علاقه ی چندانی به نقاشی ها ندارد وفقط به دنبال مکان خلوتی است تابتواند او را ببوسد.پسرک بیچاره جایی بهترازیک گوشه ی کثیف کناریک آبریزگاه پیدانکرده بود.اگنس قاه قاه خندید٬وبرای آنکه برای پسرک روشن کند که به او نمی خندد٬به آن نوشته اشاره کرد.اونیزبه خنده افتاد٬ولی نومیدی براو مستولی شد.غیرممکن بودکه اوراباوجودآن نوشته درپشت سرشان بغل کند وببوسد(ازهمه مهم تر٬این اولین بوسه ی آن ها وفراموش ناشدنی ترین بوسه بود)٬به این ترتیب چاره ی دیگری نداشت جزآنکه بااحساس تلخ تسلیم راه بازگشت رادرپیش گیرد.آن دودرسکوت راه می رفتندواگنس خیلی عصبانی بود:چراوسط خیابان اورا نمی بوسد؟چرابه جای این کارناچارشده اوراازگذرگاهی تاریک به یک آبریزگاه بکشاند که نسل اندرنسل راهبان پیروزشت وبوگندو خودرادرآنجاتخلیه کرده اند.دستپاچگی پسربرایش خوشایندبود٬زیرانشانه ی عشق حیرتزده ی پسربود.

                                                                       جاودانگی/میلان کوندرا

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:33 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
((نگاهت می کنم که چه طور فرو می روی

از غرق شدنت دردریایی که برایت ساخته ام لذت می برم))

می نویسم روی ورقه. الی ایرانته سرک می کشد روی دستم:((واه!چه خشن!)).نیگینی ورق رامی قاپد:((چه آدم سنگدلی بوده.این شعرازکیه؟)).مبی می خندد:((عاشق شعرهای انتقام جویانه ام!))من هم لبخند می زنم.کبوتر با دقت می خواند...نگاهم می کند:((شاعر آدم سنگدلی نیست.شعرم خشن نیست.این آدم هیچ وقت دریایی نساخته و کسی رو تو هیچ دریایی غرق نکرده .)).لب هایم را می جوم وسرم راپایین می اندازم.ادامه می دهد:((فقط دلش می خواد که می تونست.به نظر من می خواد بگه می تونه انتقام بگیره.می خواد بگه می تونه کسی رو غرق کنه.شایدم دلش بخواد.اما نه سنگدله نه این کارو کرده.)).برگه ی کاغذ را می گیرم ومی چپانم لای کتاب ها.تنها کسی است که رازم رابرملا کرده.حقیقت آن آدم را فهمیده وگفته.راست می گفت . دراعماق این نوشته حس ناتوانی دست های سیمانی ام٬حس مهربانی توام با غمم٬حس لج بازی و انتقام جویی نمایشی ام نهفته ست.به من نیامده چیز انتقام جویانه بنویسم...لو می روم.انتقام جو نیستم.جلو می روم٬می مانم٬محبت می کنم٬کمک می کنم٬می شنوم٬می گویم٬...و...وقتی هم پس زده می شوم بی سروصدا مثل ابری که وزش ناگهانی باد دورش کند غیب می شوم.پناه می گیرم باز درحصارتنهایی ام...

پ . ن: یاد من باشد تنها هستم

        ماه بالای سر تنهایی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 
                                     
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط دوست ماه | 
انسان ها همیشه تنها هستن.هیچ کس نیست که آدم رو درک کنه.ازهیچ کس هیچ توقعی نباید داشت.کسی نمی تونه به آدم کمک کنه.آخر همه چیز خودتی وخودت.

اینا حرفایی بودکه وقتی ۱۴-۱۵ ساله م بود به خودم می گفتم.از سر تجربه.رعایت هم کرده بودم.دورخودم یه حصار درست کرده بودم وهمه خارج ازحصاربودن.حتی اونایی که دوست شون داشتم.به همه کمک می کردم٫عشق می ورزیدم اما تنها بودم.یه بار از سر بچه گی یه نفر یه روزنه درست کرد تو این حصار.بعدشم....آره خب سخت بود.عوضش نظریه م اثبات شد.یک سال طول کشید تا دوباره بلند شدم.دوباره قوی شدم.سرپاهام وایسادم وخورده های قلبمو جمع کردم. حالا....بعد از دو سال بازقلبم شیطنت کرد وتجربه هارو سپرد به باد فراموشی.این بار اون آدم حصار شیشه ای مو شکست.چشم هامو شست تا جور دیگر ببینم!!!قلبم خوشحال بود...

مهم نیست

مهم نیست چی شد

حالا باید برگردم سر خونه ی اول.من بازم قوی میشم.بازم بلند میشم.بازم می تونم

                               یاد من باشد تنها هستم

                               ماه بالای سر تنهاییست...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط زاده ی ماه | 

امروز وقتی بارون اومد،فرصت طلبانه رفتم زیر بارون و مثل یک درخت موندم تا شاخه هام خیس بشن.

خیلی دوسش دارم

اما حسش مثل قبل نبود،یه چیزی کم ِ...

جای یه چیزی خالی ِ...

جای تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط دوست ماه |